برای آقا مهدی که 23 سال پیش رفت…
مارس 15, 2008
چشم تو خورشید را بر نمیتابد، پس بیهوده چشم در خورشید مدوز. سهم تو از خورشید آن است که در آینه میبینی. اما روزگار آینهها نیز سپری گشته است. آینههای شکستگرفته و هزارتکه هر یک به قدّ خویش، قدری نور میتابند و هر یک به قدر خویش، پارهای از خورشید را حکایت میکنند.
روزگاری بوده است که آینههای پیدرپی روزهای سرد زمین را در تابش خورشیدهای مکرّر غرقه میکردند، اما چیزی نمیگذرد که آینهها یکیک شکست میگیرند و یاد خورشید در خردههای آینه بر زمین میماند؛ چیزی نمیگذرد که در نبود آینهها خورشید فراموش میشود و روی در خفا میکند؛ چیزی نمیگذرد که لاجرم تنها راه ما به خورشید از این پارههای آینه راست میشود.
- فرهاد خضری، به مجنون گفتم زنده بمان ؛ کتاب مهدی باکری ، انتشارات روایت فتح
- عکس: ساجد
رضوان
فوریه 27, 2008
قال الله -عز و جل-:
«من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی و من عرفنی احبنی و من احبنی عشقنی . من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعلی دیته و من علی دیته فانا دیته»

سیدنا القائد، حسن نصرالله:
شهید عماد مغنیه با خدا عهد صداقت بست و در انتظار شهادت بود و در روزهای شهادت امام حسین (ع) سیدالشهداء به شهادت رسید. او خون خود را بر دستان و کفنش را بر دوش حمل میکرد. حاج عماد از زمانی که جوان بود، پیروزی میساخت و طلب شهادت میکرد و در نهایت به هدف خود رسید. من دریافت این نشان افتخار الهی را به او تبریک میگویم. او از خانهای تماماً جهاد بود و هنوز این خانه وجود دارد ولی اکنون تبدیل به خانه شهادت شده است.
+ برای قائد مقاومت، حاج عماد مغنیه – منبع عکس هم از آنجاست


