برای آقا مهدی که 23 سال پیش رفت…
مارس 15, 2008
چشم تو خورشید را بر نمیتابد، پس بیهوده چشم در خورشید مدوز. سهم تو از خورشید آن است که در آینه میبینی. اما روزگار آینهها نیز سپری گشته است. آینههای شکستگرفته و هزارتکه هر یک به قدّ خویش، قدری نور میتابند و هر یک به قدر خویش، پارهای از خورشید را حکایت میکنند.
روزگاری بوده است که آینههای پیدرپی روزهای سرد زمین را در تابش خورشیدهای مکرّر غرقه میکردند، اما چیزی نمیگذرد که آینهها یکیک شکست میگیرند و یاد خورشید در خردههای آینه بر زمین میماند؛ چیزی نمیگذرد که در نبود آینهها خورشید فراموش میشود و روی در خفا میکند؛ چیزی نمیگذرد که لاجرم تنها راه ما به خورشید از این پارههای آینه راست میشود.
- فرهاد خضری، به مجنون گفتم زنده بمان ؛ کتاب مهدی باکری ، انتشارات روایت فتح
- عکس: ساجد



مارس 17, 2008 at 7:53 ب.ظ
آقا ما لينك شما رو توي وبلاگ پاسداران ديديم .
رفتم پرشين بلاگ نوشته بود برو ميهن بلاگ … رفتم ميهن بلاگ ديدم نوشته برو وردپرس خلاصه فكر كنم ديگه ديسكانكت بشم تا بخوام بفهمم چي شد … D: